عید سعید قربان
گـه احـرام، روز عــیــد قــربـان سخن میگفت با خود کعبه، زینسان که مـن، مـرآت نـور ذوالجـلالـم عــروس پـــردۀ بـــزم وصــالــم مـرا دست خـلیـل اللَه برافـراشت خـداونـدم عـزیز و نـامور داشت نـبـاشـد هـیـچ انـدر خـطـۀ خـاک مکانی همچو من، فرخنده و پاک چو بزم من، بساط روشنی نیست چو ملک من، سرای ایمنی نیست مقدس همتی، کاین بارگه ساخت مبارک نیَّـتی، کاین کار پرداخت در این درگاه، هر سنگ و گل و کاه خـدا را سجـده آرد، گاه و بیگـاه «أنا الحق» میزنند اینجا در و بام ستایش میکنند اجـسـام و اَجْـرام در اینجا عرشیان تسبیحخـواناند سخـنگـویـان معـنی، بیزبـاناند در اینجا رخصت تیغآختن نیست کسی را دست بر کس تاختن نیست نه دام است اندر این جانب نه صیاد شـکـار آسوده است و طائر آزاد خوش آن استاد کاین آب و گل آمیخت خوش آن معمار کاین طرح نکو ریخت مرا زین حال بس نامآوریهاست به گـردون بـلـندم برتـریهـاست بدو خندید «دل» آهسته، کای دوست ز نیکان، خود پسندیدن نه نیکوست چنان رانی سخـن، زین تودۀ گِل که گـویـی فـارغـی از کـعـبۀ دل تو را چیزی برون از آب و گل نیست مـبارک کعـبهای مانند دل نیست تو را گـر سـاخـت ابـراهـیـم آذر مـرا بـفـراشـت دسـت حـیِّ داور تو را گر آب و رنگ از خال و سنگ است مرا از پرتو جان، آب و رنگ است تو را گر گوهر و گـنجـینه دادند مـرا آرامـگــاه از سـیــنـه دادنـد تو را در عـیـدها بـوسـند درگـاه مرا باز است در، هرگاه و بیگاه تو را گـر بـنـدهای بـنهـاد بـنـیـاد مرا مـعـمـار هـسـتی، کـرد آبـاد تو جـسـم تـیـرهای، ما تـابـنـاکـیم تو از خاکی و ما از جان پـاکـیم تو را گر مروهای هست و صفایی مرا هم هـست تـدبـیـری و رأیی در اینجا نیست شمعی جز رخ دوست وگر هست، انعکاس چهرۀ اوست تو را گر دوست دارند اختر و ماه مرا یارند عـشق و حـسرت و آه تو را گر غرق در پیرایه کردند مرا با عقل و جان، همسایه کردند در این عزلتگه شوق، آشناهاست در این گمگشته کشتی، ناخداهاست چه محرابیست از دل با صفاتر چه قـندیلیست از جان روشناتر خوش آنکس، کز سر صدق و نیازی کـنـد در سـجـده گاه دل، نـمـازی |